ساده ام ... همین
سلام .. الان نتونستم متنی رو که اماده کردم بذارم ... قول میدم سریع این کار رو بکنم .. فقط اومدم بگم شرمنده که یه کم گرفتارم و دیر به دیر میام .. گفتگو ها رو ادامه دادم و اماده میذارم اینجا .. فکر کنم اینبار راحتر بخونیدش .... اما برای رفع شرمندگی این مطلب رو یادگاری داشته باشین : دیگر چه فرقی میکند که باشی یا نه عاشق میشویم ، اشک میریزیم ، و باز چنبره میزنیم بر هرچه دروغ که به سادگی فریبمان میدهد امروز تو فریبم میدهی فردا خویش فریب میخورم من از دروغ های واهی و شرم نداشته ی تو غمناک نیستم بانو ! اشک من همه برای دلی است که به وقت شنیدن ، میداند که باز .... فریبش میدهی اما به امید لحظه ای ایس که شاید این بار دست برداری ازین فروش انسانیت ! میدانی بانو ؟ برای دور شدن از انچه که تظاهر به نزدیکی اش میکنی کافیست ، یک بار خودت باشی نه تصویری از انچه که نیستی ، مردمان این روزگار من ساده نیستند سادگی را بازی میکنند تو چه خوش خیالی که باورشان را باور داری بانو ! این روزها دوست داشتن هم قراردادیست اصلا برای همین است که مدام فسخ میشود انهم یک طرفه بیچاره اوکه نمیداند قرارداد را چگونه باید تنظیم کرد ! هی دل از دست رفته ی این من خسته بیزارم این روزها . کاش گوش میدادم به همان تک نصیحت چشمانت چه سرنوشت تلخیس بانو میان کش و قوس ِ دوست ...داشتن های قرار دادی حالا دیگر حرمت نان و سلام و گرمی دستان عاشقی ساده به بهای همان سادگیس به اندازه ی شنیدن صدای ترمز ماشینی سر کوچه دیدن لعبتی به قد چند لحظه فسخ شدن قرار داد های اضافه عشوه برای ...... حالا دیگر وفا... داری میشود بر گردنت ! کاش کمی زودتر از این مرده باشم کاش کسی بگویدم وقت عبور من است از صراط کاش خدایی باشد بانو .... کاش ..... همین بانو... ::::::::::::::::::::: ادامه گفتگو های ساده ( من و ایمان و... ) رو حتما تو پس بعدی میذارم .. شرمنده بابت تاخیر . ( خار ج از روال معمول این وبلاگ . ) ۹۰۹۲۳۰۱۵۰۹ این شماره ای که می تونید زنگ بزنید و یه سری راز و رمز درباره ی خانومها و بعضا اقایون بشنوید . به دوستان اینترنتی خبر بدین لطفا. - بدون پیش شماره و با شرمندگی فعلا فقط تهران. - با خط ثابت لطفا - صدای رضا افتابی ، فاطمه صداقتی ، شاهین شرافتی ، محی الدین تقی پور ، مریم سرمدی ، گیلدا حمیدی و.... تو این خط میشنوید :)) در حال طراحی سایت این خط تلفن هستیم .. منتظر باشید . ممنون :::::::::::::: پ.ن : دوستان واقعا شرمنده .. ازینکه رفتید و شنیدید ممنون . اگه ببینیم استقبال شده حتما خط شهرستان رو راه می اندازیم.. فعلا تهران رو اماده کردیم تا ببینیم چه جوابی میگیریم .. سایتش در مرحله ی طراحیه .. به محض راه افتادن خبر میدم . به محض راه افتادن سایت این پست رو حذف میکنم و بر میگردم به روال معمول این بلاگ . تا اون موقع اینجا تبلیغ خطمون ( رادیومون ) رو میکنم و باز ازتون میخوام که تو معرفی این خط کمکمون کنید ... این خط فعلا نتیجه ی شش ماه فکر و کار گروهیه که میشنوید .. منتظریم ببینیم کدوم بخشها رو پسندیدید تا همونا رو گسترش بدیم ... اگه فکر تازه ای هم دارید ممنون میشیم بفرمایید . ::::::::::::::::::::: پ .ن : درباره ی اتفاقایی که افتاده و برخی از دوستان به منم اطلاع دادن و گفتگویی که بین اونا و یکی از مدیران شبکه انجام شده همین قد بگم ممنون از همتون و اصلا هم از کسی توقع نداشته و ندارم . دوستانی که احساس کردن بنده از دستشون به خاطر اطلاعی که دادن ناراحتم شک نکنن که چنین نیست و اتفاقا خوشحالم که در جریان قرار گرفتم .. درباره ی جواب دادن و یا ندان هم همین یه مطلب بیشتر نیست که معمولا جوابم رو تو برنامه ها و نوع برنامه سازیم دادم و بازم میدم . بقیه موارد حاشیه اس که واقعا ارزش جواب دادن هم نداره . اما همه ی خودمون رو به این بیت معروف که امیدوارم دوباره سوتفاهم بوجود نیاره دعوت میکنم ... گیرم این خربندگان خود بار سرگین میکشند این سواران باز میمانند از میدان چرا ؟* * حضرت مولانا گفتگو ها ادامه دارد ..فعلا این خط رو بشنوید لطفا یک گفتگوی ساده ( یه کم زیاد شد ببخشید ) نشسته ام روبروی عکس تو که در صفحه ی گوشی ام تنها خیره شده ای به من .. تصویری از چشمان سیاهت که میخندد به هرچه حقیقت .، میخندم .چشمانم را میبندم . سرم را میگذارم روی میز ، به دنبال ردی از خاطره راه می افتم باران میاید .. نوشتنم نمیاید اما باید بنویسم .. زنگ پشت زنگ هر یکی را به بهانه ای از سر باز میکنم .. کمی از ساعت گذشته است و تو باز زنگ میزنی من : جانم تو : دیر شد من : تو راهم ، کجایی ؟ تو : ترمینال من: چن دقیقه ، رسیدم ایستاده بودی میان رانندگانیکه منتظر اشاره ای از تو بودن ..نزدیک شدم همان نگاه همیشگی با اندوهی که سیاهیش را کم سوتر کرده بود .. سوار که میشویم تو میچسبی به من... تو : دستش رو میخوان قطع کنن، بابا نمیدونه ، مامانی بهش نگفته ، من: ( سکوتم را میشناسی ، چیزی نمیگویم ، دستانم تهی اس از هرچه کمک) دستانت را میگیرم ، نگاهت سُر میخورد روی دستانم .. دستم را میکشم ،پشت نگاهت سوال پنهانی اس که میترساندم .. دستم را نگاه میکنم ، اگر این ارامت میکنددستانم را مقابل ساتور ها یشان میگذارم ... مقابل بیمارستان پیاده میشویم .. تند میروی . صدایم میکنی تا ارام باشم .. کسی نبیندم .. کسی نمی بیندم مثل حالا ... سرم را بر میدارم .. نفسی میکشم ... گوشی همچنان زنگ میزند ... ایمان : تو خلسه ای اخوی ، یادی ازما نمیکنی من : معنی این همه بی معنایی چیه ؟ ایمان : معنایی که نتونه حمال معنیش باشه معنا نیست ، تصور باطله ! من : تصور باطل هم یه پایانی داره اما .. ایمان : همه ی پایان ها ساخته ی ذهن بشر ، وقتی به جایی نمیرسه فکر میکنه پایانه .. اما تازه یه شروعه برای من ، من : این تصویر تصور بی پایان کدوم معنای باطله منه ؟ ایمان : خیره سریت من: فقط عاشق بودم ایمان : محکمه رو ادله ای محکم تر لازمه من: حُکمم رو بدن ُ جونم رو ازاد کنن ایمان : شروع این مَحکمه با توئه نه بیشتر من : خسته شدم ایمان ، دلتنگ که میشم دور ابطال میکِشدم به بازی تصویر های خیالی ایمان: خیال اولین وادی جدا شدن از این تردید ها ی ساده اس ، مهم اینه که تو خیالت نمونی من: حالش چطوره ؟ ایمان : پاتو از این اب بیرون بکش تا تری پاهات به اشتباه نندازت من: این تری هم تصور باطله ؟! ایمان : خیال معنا شده ی ذهنته ، دریای خودساخته ای که حتی تنگ اب هم نیست من : بیزارم از هرچی معنی، من فقط صادقانه خواستمش ، دوست داشتن جرم کدوم محکمه اس ایمان : صداقت ، گفته بودمت اولین دشمن صداقت معناشه من:حالا دیگه از دوست داشتن هم بیزارم ، این حرفاهام با تو چی ؟خیاله ،تصوره؟ ایمان : تردید وقتی هجوم میاره حتی به ذهن خودت هم اعتمادی نمیکنی ، من : فقط بگو این تصوره منه یا خیال تصورم ایمان : فرار تو از معنیه نیستیه من : میخوام داد بزنم امامیترسم از صدای خودم که حتی اونم نشنوم ، تو خلا بودن ترسناک تر از تو خیسی موندنه ) چراهیچ وقت مادر صدام نمیکنه ، دیگه طاقت این همه بی معنایی رو ندارم .. بغض نمیکنم اما گوشی رو پرت میکنم روی کتابهای گوشه ی اتاق ،چشمان تو از همان جا خیره نگاهم میکند ، خیره میشوم روی نقشه ی شهر .. بیمارستان زیر انگشت اشاره ام گم میشود ... ها میکنم رو بخار نشسته بر پنجره ::::::::::::::::::::::: پ.ن: این گفتگو ادامه دارد .... (قبل از خوندن : سلام این قسمتهای گفتگوی ساده رو ادامه میدم .... یه کم به مراحل سختش رسیدخودمم توش موندم .. اجالتا برای بیرون رفتن از شرمندگی شما دوستان که تو نظرهای خصوصیتون نقره داغم کردید! این متن رو تقدیم میکنم .. ..... ) بي صدا مي ايي ميروي با باران و هنوز در انتظار لبخند ی از تو نُت سكوت را ميخوانم ، الهام ميگيرم از اين همه هيچ و به تاويل صداي باران به ساختاري كه پاشید به هم وبه شالوده ی در هم شده ی معنایم به فرياد پرستوي مهاجر به تو شايد به تو.... راستي سلام چه خبر بانوجان مهربان، ناز شده ، مَلمَل اشفته به باد خوبي بانوي من ؟ ميدانم كه نيستي تا باور بهانه هايم را باور باشي هنوزهم دلتنگ سياهي چشمان و سرخي شرمگون گونه هاي مرمرينم هنوز هم بوي ناي ميايد از تك تك استخوان ها بوی رفتن های گاه گاه بوی تردید دلی به وقت جان! * نشسته ام رو به برفي كه ميايد گنجشكي به دنبال دانه است جوانكي شال به سرورو كشيده ها ميكند در هواي تنهاييم رد كفشي كودكانه ميكشدم به بازار لباسهاي كودكانه به خيابان بهار به نگاه گيراي تو در پشت حصار به سه فرزندي كه تو دوست مي داشتي به لباني كه منش ميخواندم به تو شايد الهام ميگيرم از اين لحظه كه تو فرياد زدي از صليب خسته بر روي تنم از اذان مانده بر روي منار از سكوت فوكو بارت دريدا مال برانش از هگل و دو خط عشق اس پی نوزا* و عزيزك ديوانه ام، نيچه از اراده اي كه نشد قدرت من راستي چه خبر از نه نه جون از مادر ثمين از بازي هاي دخترانه از خدا بي خبري ، ! از دعا ، استخاره اي كه نكني به زير پا از زن همسايه كه جادو ميكرد از بهانه ها ي دختر دامغاني قصه مينويسي هنوز ؟ حرف داري ايا ؟ نقش جان ميزني بر تابلو ي دل ؟ مي دهي ياد كودكان صحرا نشين ، نقاشي ؟ حرفهايم بي اما معني سخنم .... هر چه تو ...، خواني يادت اما نرود من به دستان تو در پاي دلم جان دادم . |:::::::::::::::::::: ادامه ی گفتگو ی ساده رو خواهم نوشت * اسپینوزا ( کلیدیترین مفهومش عشقه که میگه دنیا به خاطر عشق افرده شد و عشق به زن رو بدترین عشق معرفی کرده !!!! درباره ی دنیا میگفت همه چیز تصوره !!) اراده ی معطوف به قدرت که عنوان کتاب نیچه اس ( من عاشق نیچه ام ) دریدا رو جز ساختار شکنا میدونن ( با توجه به تداعی معنا و گند زد تو هرچی معنا و مفهومه .. پست مدرنا نون حرفای بی سرو ته اون رو میخورن ، البته فوکو رو هم اضافه کنید .. کلا سوسور یه حرفی زد بعد ساختار گرا ها ادامه دادن بعد رولان بارت اوجش داد بعد فوکو و دریدا بازیشون دادن و خلاصه شد این چیزی که خیلی ها نفهمیدن و هرچی رو هم که نفهمیدن گفتن پست مدرنه !!! شرمنده توضیحات بیشترو خودتون بخونید... ) (یک گفتگوی ساده ) ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::ک (نشسته ام و نگاه میکنم به تابلوی مجنون در بیابان ، صفحه ی گوشی خاموش ُ روشن میشود ، برمیدارم ، ) ایمان : خبری ازت نیست ! من : قرارمون همین بود ایمان: که بری و خبری ازت نباشه من :( مجنون را میبینم که نشسته است میان حیواناتی که توی ان بیابان دوره اش کرده اند . نفسی میکشم ، عمیق ، ) ایمان : مرد سفر باید پای سفر باشه ، نیستی انگار ! ایمان : در ره منزل لیلی که خطر هاست در آن .... من : (میپرم وسط شعر خوانیش) اسفار ملاصدرا رو یادته ؟ ایمان : تُو کجای این اسفار واستادی ؟ من : (دست مجنون رو نگاه میکنم که روی صورت آهو اروم گرفته ) السفر من الخلق الی الحق !! ایمان : بلوف بزرگیه ! ( و قاه قاه میزند زیر خنده ..) من : نمیدونم ایمان جان ، شاید تو همون وجود گیر کنم و خودم رو حلق آویز! ایمان : وجودی که متعلق به تو نیست و چطوری میخوای حلق اویز کنی اخوی ؟ من : وقتی اون تونست وجودم رو حلق اویز کنه لابد خودمم میتونم ایمان :( حرفی نداره .. ) من : حق با اون بود یا من ؟ ایمان : تا حق رو چی معنی کنی ؟ من : خیلی وقته که دنبال معنی کردن چیز ها نیستم .... شاید دریدا خرابم کرده و معنا رو تو ذهنم از بین برده ایمان : این تویی که همه چیز رو برای خودت تموم کردی نه اون ! ایمان : ( میپره وسط حرفم .. انگار که ذهنم و خونده باشه ) هر جور راحتی بگو .. فقط خودتو اسیر واژه ها نکن من : این موجودی که من خواستمش چرا حیرانم کرد ؟ ایمان :خواستنت رو باید نشون میدادی من : چشمی نبود برای دیدنش ایمان : پس بذار اونی که دیده برات رقم بزنه چیزی رو که صلاحته من : اگه نخوام چی؟ ایمان : پس هنوز تو جلد همون اسفار موندی و پا تُو منزل اولش نذاشتی ، نگفتم بلوف بزرگیه ! من : ( بغض میکنم ، بغضم رو میریزم روی گونه ام ، گرم و خشن ، مجنون شُسته میشه تو نگاهم و نفسم رو حبس میکنه تو سینه،......) ایمان : شک اولین شرط رفتنُ مسافر شدنه ، شک کردی اما تو شکّت موندی ... پاهات سنگین شدن من : سنگینم کرد ... حالش چطوره ؟ ایمان : ( چیزی نمیگه ،) من : راستی چرا مادر صدام نمیکنه ؟ چرا نمی پرسه از من ؟ نگفتی بهش .. مگه نه ؟ ایمان: ( چیزی نداره بگه .. داره اما نمیگه ... شاید هنوز وجدانش اروم نشده .. شاید ....) من : مراقبش باش ایمان جان .. مراقب من نبود .. با اینکه قرارمون مراقبت بود .. تو مراقبش باش ..( گوشی رو پرت میکنم روی کاناپه .. رومو میکنم سمت پنجره ای که شب پشتش اروم گرفته... بغضم و رها میکنم ، پشت به مجنون .... ) ::::::::::::::::::::::: این گفتگو ادامه دارد .... (یک گفتگوی ساده ) ::::::::::::::::::::::::::::::::: ایمان : به من شک داری ؟ من : ( چیزی ندارم بگم ..) ایمان: پس داری ؟ من : به چیزی که میگی ... اره ایمان : من چیز زیادی نگفتم ! من : خیلی وقتا لازم نیست کلمات رو به زبون اورد ... نگفته هات بیشتر ازگفتن هات میترسوندم ایمان : خودمم یه حدسایی زده بودم، حالا که اینطور شده باید ببینم مشکل از کجاس من: از همون روز بیمارستان ،از همون شروع بی مقدمه ، از همونجایی که همه چی یکدفعه شد ایمان: ( حالا اونه که حرفی نداره ، داره ..اما انگار که حالا خودش رو یه کم مقصر بدونه چیزی نمیگه ) من : من خود به چشم خویش دیدم که جانم میرود ، ایمان جان ! ایمان : دیدی و چیزی نگفتی !؟ من : مُردم و حرفی نزدم .... ایمان : چرا !؟ من : حیرت ..... ایمان : تردید داری من : چیزایی که دارم مهم نیست مهم اینه که اونو ندارم ، ایمان :سراب بود چی ؟ من : سراب هم حتی بهتر از هیچه ! ایمان : هنوز پُر از سوالی و دوست داشتن من: پُر از جواب های اشتباهم که تاوان دوست داشتنه ! ایمان: خب ، وقتی نمی خواد چه دلیلی بیارم که بخواد ؟! من : خواستنی که از روی دلیل باشه به همون سادگی دلیلش به نخواستن تبدیل میشه ، این خواستن نیست که دلیل میخود ایمان جان ، نخواستنه که دنبال دلیل میگرده ، ایمان : تو برا ی نخواستن دلیل داری تو چرا نمیری و بی خیال نمیشی ؟ من : ( تلخ میخندم ) ...( یاد احسان می افتم یاد الهه .... یاد نرفتنها و یاد ثمین ) ایمان : این همه بد گفته ، فحش داده ، بیوفایی نشون داده ، من :(بغض دارم ) اینا برا ی من دلیل نیس، بهونه ای برای تراشیدن دلیله ! فرقه بین دلیل و بهونه ! فرقه بین بهونه ی پدر بودن با دلیلی به اندازه ی یه قوچ برای سرنبریدن اسماعیل ، ابراهیم اگه دنبال بهونه بود پا تو وادی حیرت نمیذاشت ایمان! ایمان :( چیزی نداره بگه ... ) من : ( بغضم و نگه میدارم ) من و به چه دلیلی سر برید؟ راستی هنوز هم دلم روشنه ، تو چی ؟ ایمان : ( سکوت میکنه ) من : ( گوشی رو تو دستم جابجا میکنم ) دوس داشتن حقیه که دنبالش دویدم، یاد هامون افتادم . یاد صحنه ای که رفت پیش فامیلش تو تیمارستان و اونجا بود که شنید ، مهشید رو دارن اماده میکنن برای یکی دیگه ... یاد فلسفه ی عدم قطعیت افتادم ... یاد تنهایی ، یاد کسی که میگفت فقط یه کوچولو .. یه بوس کوچولو ..... فقط یکی دیگه .... ایمان : ازش بگذر من : : ( بلافاصله ) از خودم گذشتم ..، راستی چرا مادر هیچوقت صدام نکرد ،اصلا میدونه ؟ مراقبش باش ایمان جان ... :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: این گفتگو ادامه داره .... ..................................................... ایمان : یک سیب وقتی به بالا پرت میشه تا بیاد پایین هزار بار چرخ میزنه من : این سیب چرا نصیب من شد اونم وقتی که حوصله ی چرخیدن نداره ایمان : قسمت ... من : بیزارم از همه ی کلماتی که ادمها خودشون رو پشتش قایم میکنن ایمان : نه میگم اره ، نه میگم نه ! یه لج بازیه و هیچ دلیلی هم براش نداره من : خسته ام ... از این همه لج بازی خسته ام ایمان : باید ببینم چی شده ؟ من : میدونم ... همیشه همین رو میگن ... اما اخرش .. ایمان: قول دادم کمک میکنم.. من : این اما اسمش کمک نیست ! ایمان: باید چکار کنم ؟ من : روراست باش.... روراست باشیم ... رو راست باشین ایمان : ( دیگه حرفی نداره .. داره اما نمیتونه بگه ،من حدس میزنم اما .. ایمان دنبال تسکین دادن به وجدان خودشه ، دنبال یه چیزی که از کنارش ساده عبور کنه ..) من : راستی چرا مادر هیچ وقت صدام نکرد ؟ مراقبش باش ایمان جان .... :::::::::::::::::::::::::::::::::::: این گفتگو ادامه دارد .......... در صلاه عشق نماز تو خواندم وصلم ندادند حرامم باشد قامتی که غیر تو بود همین مهربان خوش قامتم .... همین چرا ؟ باد پاییز باید سراینده ی نغمه جدایی رنگها باشد ..؟ مراقبِ که بودی بانو ؟ نه مگر قرارمان کمی خویشتن داری و مراقبت از کودکان پاییز بود ؟ باشد بانو، باز هم پاییز امد و تو دلت هوای رفتن کرد .. برو جانکم .. من هنوز هم چشم انتظار همین کوچه باغ خیالم نکند دیرتر بیایی ُ نبینی که همین جا نشسته بودمت به انتظار همین دام ِِ جان ستان من .. همین :::::::::::::::::::::::::::::::::::: منتظر باشید تا یک سری گفتگو اینجا براتون بنویسم ... من و خیالم بازهم برای تو ..... :::::::::::: تو.... هر کجا نگاه میکنم ردیست تا تو گفتم من رفتی باز امدی و باز گفتم من به وقت رفتنت بود که یادم دادن تو ...... غرق در تو بودم و یادم نبود از تو باید میگفتم تو دنیا همان یک لخظه گم شده در چشمت هر انچه منش گفتم دیگر منی نبود آه .... آه... به هر سو جشم من رو میکند فرداست* تو را از دور میبینم که می ایی ای وای ..... من " نادانسته بجای "تو" می گفتم : من! اغاز و ختم ماجرا دست من و دامان تو همین مهربان صحرانشین ..همین :::::::::::::::: *به هر سو ، چشم من رو می کند : فرداست ترا ، از دور می بینم که می آیی فریدون مشیری
من : پامو بریدن و گفتن تا همین جا بسه !
من: ( حرفی ندارم .. دارم اما گفتنم نمیاد .. شدم مثل مجنون .. وسط بهت و حیرت ، زبونم و انگار قورت داده باشم و همه ی کلمات رو از یاد برده باشم ، حتی نمی دونم چطوری باید با حروف واژه بسازم تا حرفم رو درست بگم ..) راستی ایمان ....


